بلاخره هفت سال حکم تبعید مرد بی ستاره تمام شد .
باز برگشتم .
دستانم خالی تر از همیشه ... کوله پشتی که با خود زمین برده بودم ، حالا گلدانی است که باغچه شمعدانی های شده ... کفش های پر از خاک واکس نخورده ام جلوی در جفت نشده خوابیده اند ، نمی دانم چطور میان آن همه ستاره روی زمین بی جفت مانده است !!! یا شاید در عزای دیگر ندیدن جفت زمینیش با من لج کرده و همیشه لنگه به لنگه می پوشم !
بگذار لج کند ...
بگذار لج کنند ...
اصلآ هر که دلش خواست با من لج کند ...
حتی شما جناب دل . آری با شمایم . شما هم اگر دوست داشتید لج کنید .
مهم نیست ... من دیگر به تبعیدگاه باز نخواهم گشت .
----- درست است اینجا پنجره هایش نور سیاه به صورتتان می پاشد .
درست است اینجا در و پیکر درست و حسابی ندارد و حتی بک گراند قدیمیش تبدیل به ضربدر (غیر قابل دسترس) شده ، اما بوی نوشتن میدهد.
بو کن !!!
گفته بودم بعد رفتن قلمم را زمین جا میگذارم ...
اما ننوشتن برای من یعنی مردن .
به همین ها دلم خوش است .
بگذار اینجا از زمین بنویسم . از خاطراتش ، گل های مریم ، دلبرکان طناز ، هوای آلوده ، همسایه ها ، آفتاب و ...
بگذار بنویسم دلم برای درگوشی تنگ شده .
ممنون که قلمت را قرض دادی ...
انا لله و انا الیه الراجعون
نمیدانم به کدامین گناه کشته شدی ؟
چهلمین روز درگذشت مرحوم مشهدی ساده لوح (معروف به دل) بیچاره
چه دردناک و جانکاه از میان سینه ما پر گرفتی و سوی خواب ابدی شتافتی .
چه غریبانه و تلخ بار سفر بستی ؛ ما را به خود واگذاشتی و راه غربت پیش گرفتی .
هنوز باورمان نمی شود رفتنت ! انگار هنوز کنار مایی . کاش اینجا بودی و نظارگر بودی حال زار ما را در فراقت .
برای شادی روح آن مرحوم و تسلی بازماندگان مجلس ختم و چهلمی ترتیب داده ایم که با قدوم خود تسکینی برای بازمانده آن عزیز از دست رفته باشید .
مراسم چهلم روز پنج شنبه .... مصادف با اربعین میلاد یار .
مکان : مسجد کوچک محل - جنب سلاخ خانه عشق !
ضمنآ مجلس زنانه همزمان در همان مکان برگزار نمیگردد .
در پایان تشکری داریم از بستگان و آشنایان گرامی آن مرحوم که از راه دور و نزدیک تشریف فرما بودند و ما را در باور این درد بزرگ یاری کردند .
با تشکر از خانواده های : غم زاده – اشک بار – آه کش – رنجبر و منصوبین .
سلام پدر
این اولین نامه ای است که برایت مینویسم .
گفتم بنویسم بدانی یادم هست چقدر بستنی برایم خریدی .
(نمیدانم چرا با بستنی شروع کردم !!! شاید چون کلمه بابا ، خریدن بستنی را به یادم می اندازد .
مهم نیست . از بستنی میگفتم.)
همیشه هر چه بزرگتر میشدم بستنی های ذهنم هم بزرگ و بزرگتر میشد و هر روز بستنی بزرگتری از تو میخواستم . گاهی وقتها آنقدر بزرگ که شاید در هیچ سوپر مارکتی پیدا نمیشد . و هر گاه که برایم نمیخریدی در دلم ناسزاگویی شروع میشد و ترا خسیس میدانستم .
تا امروز که دکتر گفت یکی از رگهای قلبت مثل دل تنگ من گرفته و مسدود است . کاش می شد جبران کنم و به پاس آن همه مهرت یک قلب نو و بزرگ از سوپری سر کوچه برایت بخرم .
اصلاً بابای گلم کاش تو هم مثل من بستنی دوست داشتی تا برایت تمام بستنی های دنیا را میخریدیم . وانیلی ، کاکائویی ، گردویی !
راستی گفتم گردو یادم افتاد همیشه میگفتی هر گردی گردو نیست . اما بابا چرا نیاموختی خیلی از گردوها هم گرد نیستند ؟ مثلاً همین دل مهربان و مریض احوالت که من تازه فهمیده ام دریایی بوده و من فقط به اندازه یک مشت میدانستمش .
دکترت میگفت خوب میشوی و چیز زیاد مهمی نیست !
اما نه . خیلی هم مهم بود . مهم ترین اتفاق زندگی من که دانستم چقدر تو را دوست دارم .
این اولین باریست که جایی در نوشته هایم مینوسم پدر دوستت دارم . اما آخرین بار نخواهد بود .
مثل همیشه بی سلام !!!
مهم نیست یک سال و هفت ماه و بیست و پنج روز غیبتم ؛ مهم حاضری هاییست که سر کلاس شما خوردیم ! مهم نیست صفحه خاک گرفته دفتر یاداشت روزانه ام ؛ مهم مشق های آفتابی است که شبها با تمام خستگی و بدخطی برای شما نوشتیم !
آمده ام تا باز بگویم : سلام . من مینویسم .
پس هنوز زنده ام !
ادیت شد !!!
نیامدی! جمله ها هم آب شد !!!
-------------------------------
زنی که از وقت خودش دیــــرتر به دنیا می آمد
دامانش پر از کودکان بنفشه بود ...
پی گهواره های ممنوع سیاه
یک سرباز پستانک به دهان
فردا را دور میزد ...
در یک میدان خلوت ساعتی شماطه دار
زنگهای سربی مینواختند ...
و پرنده ها برای خدایان فلزیشان
کو کو میخواندند .
زنی که از وقت خودش زودتـــــــــر از دنیا رفت
دامانش را از کودکان بنفشه تکاند
...
ادیت شد !!!
نیامدی! جمله ها هم آب شد !!!
گفته بودی از زندگی جدید و روزای خالی از خاطرات خونه سیاه بنویسم . گفته بودی برات از غریب بودنم ، تو خونه خودم بنویسم . باشه بخوای مینویسم :
یه چهارگوش سرد و بی مهر ، تو یه شهر بزرگ و بی مروت ! یه اتاق ساده و ساکت مثل همه جای دنیا با چهار تا دیوار بلند مغرور، که خیال میکنن سقف آسمون رو دوش اوناست و اگه اونا نباشن ...
همه فضای اتاق و رنگ سفید ، بی روح پوشونده . حتی در ورودی و ! درست برعکس خونه سیاه .
اتاق خالی از هر تجمل ؛ بی هیچ آذین و نقشی ؛ با دیوارای لخت و عریون . حتی قاب عکستم تو ساک پیش بقیه وسایلم مونده .
سفیدی دیوارا چشما رو میزنه . با خونه سیاه خودمون خیلی فرق داره . میترسم دلت بگیره !
اینجا شب و روز با هم توفیر چندانی ندارن ! همیشه یه رنگه !
اولا اینجا دوتا پنجره کوچیک بود ، که هر روز نورو به جشن تنهایی من و اتاق مهمون میکرد . اما از اونجایی که هیچ وقت میزبان خوبی نبودم ، دو تا پرده سیاه به نشون بی میلی به مهمونی نور ، پشت پنجره آویزون کردم . دیگه نه من خورشید و میبینم نه اون منو !
تختم گوشه سمت چپ اتاق ، تنها پناهم از دست ثانیه های تلخ و زجر آور غربت . با این که اونم به رنگ سفیده ، اما سیاهی و خوب میشناسه !
بالای سر تخت سیزده تا خط کج و کوله سیاه به سفیدی دیوارای اتاق دهن کجی میکنن . دوتا دسته پنج تایی و سه تا تکی . عین اون خوشه های گندمی که خانوم معلم سر زنگ ریاضی ، رو تخته سیاه کلاس میکشید و میگفت شمام هر کدوم چند بار از روش بنویسین تا یاد بگیرین .
درست عین همون روزا . تنها با این تفاوت که اینجا نه کلاس درسه نه از همکلاس خبری هست ! معلمم روزگاره که با ترکه بالا سرم واساده و واسه هر اشتباه ده تا ترکه میزنه .
شاید واسه تو آسون باشه تند تند شمردن خطای رو دیوار ، اما من ... برا هر کدومشون یک روز زندگی کردم ! برای هر خط کلی ترکه خوردم.
...
پاشم . شب کم کم داره بارشو میبنده و سحر نزدیکه . ببخش باید خط چهاردهمی رو بکشم.
با اجازه .
نمیدانم این چندمین نامه ایست که برایت مینویسم و بی جواب میماند . نمیدانم این چندمین درد و دل از کتاب کوچک دل است که برایت از بر مینویسم . هیچ نمیدانم . تنها به این دلخوشم که بی مخاطب نیست و تو میخوانی !
مهربان ، امروز روز تولدت بود و من دلتنگتر از همیشه برای دیدنت لحظه شماری میکردم .
برای دیدنت ، فاصله ها در ذهنم گم شد و راه رسیدن به تو را در پیش گرفتم .
تمام طول راه را در این فکر بودم که بهترین هدیه برای روز تولد تو نازنین چه میتواند باشد !
یک قاب شیشـــه ای ، با عنوان دوستت دارم ؟؟؟ اما خانه ات دیواری از برای آویختن قاب ندارد !
یک شانه قیمتی غرق در الوان با نگین شیشه ای ؟؟؟ اما تو خود آنقدر زیبایی که نیاز به هیچ آذینی نداری !
مثل همیشه یک شاخه گل سرخ ؟؟؟ افسوس که آن هم بدون دیدن روی تو در دستم پژمرد !
افســــــــــوس ...
تولـد چون گلت مبارک .( فرشته ام در خــــــاک) .
باز مشتاقم برای دیدار، برای لبخند گرم و روحبخشش که دیر زمانیست از من دریغ گشته است .
گوش کن ! او در راه است .خودم صدای پایش را میشنوم . اما نکند باز همان صدای ...
صدای پایی که می آید قلبم را مجبور به نزدن میکند تا بهتر بتوانم بشنوم .خوب گوش میدهم صدا نزدیک و نزدیک تر می شود برای لحظه ای در پشت در صدا می ایستد من احساس می کنم تمام وجودم گوش بزرگی است که با یک گوشواره مسی به تخت بسته شده است .سنگینیش را بیشتر از همیشه بر روی گردنم احساس میکنم .چشم به دستگیره در میدوزم .صدا برای لحظه ای می ایستد اما دوباره به راه می افتد .
حالا می توانم نفس حبس شده را به بیرون بفرستم .بیشتر شبیه به یک آه بزرگ است تا یک نفس .لحظه ای چشم هایم را میبندم .می خواهم برای کمی خودم نباشم .تمام روز هایی را به یاد می آورم که به صدای پاها گوش میسپردم .ضرب آهنگ پاها موسیقی ابدی مهمان تنهایی من است .روز اول را به یاد می آورم همان روز که دستان نرم وراحت او نوازشگر پیشانی داغم بود و صدای لطیفی که میگفت سعی کن بخوابی .سعی کن بخوابی و من به خاطر او چشمهایم را میبستم وهر بار که باز میکردم او رفته بود.و من چشم انتظار باز آمدن های او میماندم .
این بار که آمد به او خواهم گفت که میخواهم بیشتر بماند .میخواهم که برایم حرف بزند .می خواهم که دستان گرمش را بر پیشانیم بگذارد ومن به چشمهایش خیره شوم .می خواهم که عطر بدنش را وقتی به رویم خمیده میشود را بیشتر بو کنم تا بیشتر بتوانم نفس بکشم . اینبار که آمد او را برای همیشه در پیش خود نگه خواهم داشت. چه آرزوی محالی ! چه فکر خامی !
.صدای پای آشنایی می آید در با صدای زوزه تلخی باز میشود .دو مرد به اتاق می آیند .یکیشان را میشناسم . او دستهایم را میفشارد و دیگری سعی در بالا زدن آستینم دارد .باز هم سرنگ بزرگی به دست دارند که دردش تمام بدنم را به درد می اورد .کم کم احساس میکنم که می خواهم بخوابم .تنها صدایی که می شنوم این است .در بیمارستان بهتر مداوا خواهی شد . بــــــه مــــــــــن اعتمــــــــاد کــــــــن !

رفتی و برد از کفم زندگانی . عشق و امید مرا در جوانی
رفتی کجا ای که دردم ندانی ؟
دردم ندانی !
-----------------
سلام فرشته .
پنج سال به انتظار آمدنت نشستم نیامدی . پنج سال منتظر شنیدن صدای ترد و آرام قدمهای استوارت ، ماندم نیامدی . پنج سال خود را شبانه روز فریفتم که آخر به دنبالم خواهی آمد . افسوس و صد افسوس که چه ساده بودم . حتی تو نیز دیگر مرا به خاطر نداری .
کاش میدانستی یادگار عزیزت که آن غروب دلگیر وداع به دستم دادی برای دیدنت چه بی تاب است . کاش میدانستی شبهای خالی از ستاره ام بی تو چه سرد است . کاش میدانستی خانه کوچک و سیاهم چگونه برای رسیدنت لحظه شماری میکند و رخت سیاهش را برای وداع با من پشیاپیش به تن دارد .
اگر هنوز صدایم را میشنوی به دیدارم بیا . نمیگویم دستم را بگیر ! حرفهایم را بشنو .
فرشته اینجا مردمش همه از جنس سنگ و سیمانند . اینجا مردمش نشان از مهر ندارند . اینجا همه فصل های سال سرد است .
به انتظارت ماندم نیامدی . خود خواهم آمد منتظرم بمان !
-------------------------------
سلام
خط ... نقطــــه .
بهار که آمد ، بگـــــــــو :
یکی با جامه های سپید و دلهـــره
تمامی فصــل ســـرد زمستـــان را
منتظــــرت بود ، بیـــایی.
نیـــــــــامـــــدی
آب شــد !
خط ... نقطـــه.